تبليغاتX
و آدمی که منـ....ـــــــــــــــــم
و آدمی که منـ....ـــــــــــــــــم
و آدمی که منـ....ـــــــــــــــــم
خانه | آرشيو | ايميل


هر لحظه به شکلی بت عیار نماید .....
برای من نوشتن بهانه ای است برای فهمیدن و درک بهتر
ثبت فکری یا ایده ای
وحتی خاطره ای که لذت بخش و تاثیر گذار و یا تلخ و ناراحت کننده بوده
در اینجا لحظه هایی از مسیرم رو می نویسم
مسیری که طی کردم و می کنم
و سعیم اینه که با خودم رو راست باشم.
فعلا همین.
نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
اعتراف 3 (لجبازی در ازدواج از نوع غرور مردانه)

بذار با یه مثال خیلی صریح و واضح بگم

آقای x در شرایط خوبی به سر نمی بره

کار نداره

سربازی نرفته

فقط و فقط درسش تموم شده ، اصلا برای اینکه بحرانی تر باشه، فرض کن درسش رو هم تموم نکرده.

حال می ره خواستگاری خانم y

خونواده ی خانم y میگن:

"واااااااا،چه غلطا اااااااااااااا

پسره ی بی کار ِ بی عار راه اوفتاده اومده خواستگاری دختر دسته گل ما."

فقط کار آقای x ملاک رد و قبولش بوده.

خب آقای x تلاش می کنه و کار پیدا می کنه

سربازی رو هم می ره و وضعش نسبتا بهتر می شه

اما رسیدن به اینها n  سال طول می کشه

و آقای x هم دیگه آقای x در n  سال قبل نیست.

حالا دیگه توقعاتش بالا رفته

انتظاراتش عوض شده و همین طور روحیاتش.

دیگه مثل گذشته شاد و با طراوت نیست

زود خسته میشه

زود از کوره در می ره

اون هم دیگه  راضی نیست با خانم y یا امثال اون ازدواج کنه.

چرا؟

آیا برای اینکه خانم y به اندازه ی n سال پیرتر شده؟

نچ نچ نچ ....

آقای x  در این سالیان حسابگری رو خوب یاد گرفته

آقای x   هم دیگه نمی خواد

اون  لج کرده ،به خودش و انتخاباتش .

اون مسیرش رو عوض  کرده.

دوست نداره از روی پولش انتخاب بشه.

ولی این واقعیت تلخیه :

"آقای x از روی پولش انتخاب میشه،چه بخواد چه نخواد."

آقای x لج می کنه ،خانم y هم  قربانی لج بازی خودش وخونوادش و شرایط آقای x و امثال آقای x  میشه

فقط عمر آقای x و خانم y طی میشه، سر زیاده خواهی ها و ایده آل نگری به زندگی .

زندگی یعنی تلاش کردن و در تکاپو بودن

رنج کشیدن، اما ساختن و ساخته شدن

بسته شدن همه درها به روی آدم ،اما خسته نشدن

صد بار زمین خوردن ،اما باز بلند شدن

زندگی یعنی اینها ،نه یه قالب از پیش تعیین شده

زندگی ای که یه قالب از پیش تعیین شده و فرمت از قبل آماده شده باشه چه لذتی داره؟

بیا این خونه ،این ماشین ،این امکانات برو حالشووووووووو ببر.!

 اما سوال پایانی :

"بجز بچه های آدم های مایه دار،یا اونهایی که بهشون ارثی رسیده ،یا احیانا فرزندان  پادشاهان و آدمهای ...

چه کسانی بودند که در اول زندگیشون سختی نکشیده باشن؟"


[ افکار و یافته ها ]
+
الاغ واقعی را بیابید؟!!
  1. حق الزحمه یک پزشک  عمومی در یک درمانگاه خصوصی ساعتی: ۱۴۰۰۰ تومان
  2. حق الزحمه ی استاد دانشگاه با مدرک فوق لیسانس ساعتی:۵۰۰۰-۷۰۰۰ تومان
  3. حق الزحمه ی استاد دانشگاه با مدرک دکتری ساعتی:۱۰۰۰۰تومان
  4. حق الزحمه ی یک گارگر نظافت ساختمان طبق آمار سال ۸۷ : ۶۰۰۰ تومان

(موارد فوق از یافته های مستقیم خودم بوده)

حق الزحمه ی یک ساعت کرایه ی الاغ در امامزاده داوود تهران ساعتی:۲۰۰۰۰ تومان

حالا شما بیابید الاغ واقعی را!؟

دیروز حساب کردم دانشگاه از دانشجویان این ترمم نزدیک ۱۱میلیون پول برای درس سه واحدی می گیره ٬ فکر میکنید چقدرش رو بعنوان حق الزحمه به اساتید می ده؟!

بسیار کمتر از ۱۰٪ !!!

و باور کنید بسیاری از فارغ التحصیلان در حسرت همین مقادیر هستند.

بیش از ۹۰٪ این مبلغ به جیب اساتید محترم و سهامداران دانشگاه و حقوق کارمندان و خدمات جانبی میره و خیلی جالبه وقتی به مسول آموزش گفتم این کلاس من کلاس مناسبی نیست و نمیشه درس داد خیلی راحت پاسخ داد شرایط همینه باید بسازید!!

با همه ی این کم لطفی ها ٬هنوز آموزش و درس کار مقدسی برای من هستش.

لذت آموزش لذت دیگه ایه

ولی خب مسائل مادی زندگی هم مشکل سازن

من و امثال من باید زور بزنیم تا آقایون و فرزندانشون که هر کدوم هم در این دانشگاه های کزایی که به مدرسه راهنمایی بیشتر شبیه هستند ٬پستی داشته باشند و بقول خودشون سرشون شلوغ باشه  و وقت نداشته باشن و ... 

فقط یه جمله:

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد      تو اهل فضلی و دانش ٬همین گناهت بس


[ !؟ ها ]
+
کندو کاو درون

"خدایا مرا وسیله ی صلح قرار بده. جایی که تنفر هست بگذار عشق بکارم.جایی که مورد توهین قرار می گیرم ببخشایم."

خط من خوب نیست اما دل ِ خوشنویسی دارم.

نه مثل خیلی آدمها که شهوت استاد شدن دارند واگه مثلا از درجه عالی به ممتاز (اینها درجه های خوشنویسی هستند:متوسط ،خوش ،عالی ،ممتاز)نرسند انگار چه اتفاقی افتاده، نــــــــــــــــــه .

من خط رو دوست داشتم وبا همون خط نا زیبایی که داشتم، سعی می کردم عباراتی که به نظرم قشنگ و تاثیر گذاره ،بنویسم و روی دیوار اتاقم بزنم.

جمله ی بالا هم یکی از همون جملاته.

یادم نمیاد این جمله رو دقیقا کی نوشتم شاید سه الی چهار سال پیش اون موقع نمی دونم چقدر از این جمله خوشم اومده بوده که انتخابش کردم ولی الان که دوباره بهش نگاه کردم به فکر فرو رفتم.

آخه یعنی چطور ؟

چطور خدا من رو وسیله ی صلح قرار بده؟

چطور وقتی که مورد توهین قرار می گیرم ،ببخشم؟

یادم نمیاد این دعای کدوم قدیس یا آدم روحانی وحتی غیر روحانی بوده هر چی بوده،برای من امروز دوباره به سوالی تبدیل شده.

تجربه ی تا به امروز زندگی، به من نشون داده که :

" راهها ی طلایی زندگی و رهیافت های حل مشکلات خیلی آروم آروم خودنمایی می کنند و از اونجایی خودشون رو نشون میدن که اصلا فکرش رو هم نمی کنیم."

شاید داشتن این روحیات هم اینطوری باشه که کم کم یاد می گیری وقتی مورد توهین قرار میگیری،  بتونی  که ببخشی .اما واقعا چطور یعنی هنوز وقتش نشده که من بفهمم؟!

وقتی با یه نفر مشکل داری و اون میاد عذر خواهی

خب این راحت تر ه ، اما وقتی طرفت همیشه فکر می کنه که حق با اونه آیا اینجا هم می تونی اون رو ببخشی؟

آیا ما شرطی نشدیم به بخشیدن آدمها ؟

به فراموش کردن بدی اونها؟

اگه ا َزَمون معذرت خواهی کنند می گیم ما دل بزرگی داریم ،توی دلمون چیزی نیست آدمها رو راحت می بخشیم ما حرفه ای رفتار می کنیم و از این حرفهای خوشگل ،ولی وقتی که بهمون علاوه بر کم لطفی بی تفاوتی هم بشه اون وقته که احساس رنجش هم می کنیم اون وقت دیگه به این راحتی ها نمی تونیم حتی در خلوت خودمون با خودمون کنار بیایم. 

کلنجکار ،فکرها ی بد،انتقام ؛همه اینها یه دفعه به ذهنمون میاد.

"خدایا مرا وسیله ی صلح قرار بده. جایی که تنفر هست بگذار عشق بکارم.جایی که مورد توهین قرار می گیرم ببخشایم."

سخته، واقعا سخته بدون حافظه عمل کردن.

یعنی اینکه ،در هر لحظه فارغ از تجربیات و دلخوری های گذشته ات ، بتونی عمل کنی.

خیلی سخته واقعا بتونی فراموش کنی.

چی باید کرد؟!

من فکر می کنم پذیرفتن مسئله بسیارمهمه ،اول اینکه دلخوری در آدم به خوبی بررسی بشه و نوعش شناخته بشه

ضمنا ذهنیت آدم باید نسبت به اینها به درستی تغییر کنه

وقتی به انتها فکر میکنم

وقتی می بینم بودن و نبودن من  ذره ای در دنیا تاثیر نداره،دنیا به حرکت خودش ادامه می ده

چرا باید اینقدر مسائلی که هیچ ارزشی در پایان ندارند رو برای خودم(خودون) بزرگ کنم(کنیم)

وقت سحر است خیز ای مایه ناز          نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز

کانها که بجایند نپایند بسی          و آنها که شدند کس نمیاید باز

 

یکی مرغ برکوه بنشست و خاست          بر آن کُه  چه افزود و از آن چه کاست

من آن مرغم و این جهان کوه من          چو رفتم جهان را چه اندوه من

زمان کمی برای لذت بردن  و زندگی کردن داریم ،باید حداکثر استفاده رو ازش بکنیم ،ولی قبلش باید این روحیه در ما ایجاد شده باشه که مشکلاتمون رو خیلی بزرگ جلوه ندیم خیلی چیزها در این دنیا ماندگار نیستند که غم وغصه ی ما دائمی  باشه،چه بسا اون چیزی که الان برای ما مشکل بی پاسخ شده ،چند سال دیگه تبدیل به سوژه ی خنده بشه پس:

آمد سحری ندا ز میخانه ما           کای رند خراباتی دیوانه ما

برخیز که پر کنیم پیمانه ز می           زآن پیش که پر کنند پیمانه ما


[ افکار و یافته ها ]
+
قهرمان های سرزمین من

قبل از خوندن این نوشته این رو بدونید که این نوشته نه تایید خشونت ، جنگ و آدمکشیه و نه تایید رفتار اون آدمها یی که با دو روز جنگیدن به مال و مقام رسیدن. این نوشته جنس درد مردمی هستش که با اون زندگی کردن و درکش می کنن واگه شما در این شرایط نبودی ،شاید هیچ وقت حرفهای من رو متوجه نشی.

یا لطف کن این نوشته رو نخون، یا اینکه تا آخر بخون واگه خوندی حتما نظر بده.

کاری ندارم که امروز توی جامعه برای اینکه  راحت پیشرفت کنی یا باید ... باشی یا .....(همه می دونن این دو چی هستند! )

با این هم کاری ندارم که الان جامعه دست یه عده ی خاصی افتاده و دارن می تازن . امکان داره این تصور پیش بیاد که این نوشته هم راستا با حرفها و نمایش های رسانه ای این گروه از جامعه است، که همین جا صد در صد این مطلب رو رد میکنم.این نوشته یه نوشته ی مستقل بدون هیج جهت گیری سیاسیه.

من می خوام از قهرمان های کشورم بگم که همیشه برای من قابل احترامند ولی وقتی ازشون بگم مردم فکر می کنن دارم تایید گروه حاکم در جامعه رو می کنم.

قهرمان های سرزمین من اونهایی هستند که از خودشون کوچکترین تلاشی می کنند تا در حوزه ی کاری و مسئولیتی خودشون ذره ای تغییر مثبت ایجاد کنند. یک موسیقی دان ،نویسنده ،استاد دانشگاه و .....

قهرمان های سرزمین من اونهایی هستند که گمنامند و هیچ ادعایی هم ندارند

هیچ پست ومنصبی نمی خوان ، وظیفه شون که تموم بشه خیلی راحت به کار دیگه ای مشغول می شن

توی رسانه ها ازشون یادی نمیشه و مردم اونها رو خیلی راحت به فراموشی می سپرن شاید اصلا هرگز اونها رو نشناسن.

قهرمان های سرزمین من، شهوت شهرت و محبوبیت ندارند.

قهرمان های سرزمین من، آدم های دور از حاشیه و هیاهو هستند .

من نمی خوام راجع به همه اونها حرف بزنم ،حرفم رو محدود می کنم به یه عده ی محدودی از اونها .

کسانی که وقتی ،روزگاری نا امنی در این سرزمین بود،جونشون رو کف دست گرفتند و رفتند. منظور من همه ی اونهائیه که زمانی برای این کشور جنگیدن و از خود گذشتگی کردن.

ای کاش روزی بیاد که همه ی سلاحهای جنگی از کار بیفته و آدمها برای غرور و تعصب به جون هم نیفتن .اما روزگاری توی این سرزمین این اتفاق افتاده و عده ای رفتن حالا با صدمات اون زمان دارن زندگی می کنن.صدماتی که فقط باید با اونها بوده باشی و همراهشون زندگی کرده باشی، تا درکشون کنی.

خوشبختانه منی که این حرفها رو دارم می نویسم :

نه خونواده ی شاهد وایثارگرم ،نه سهمیه ای هستم،نه عضو گروه ... دانشگاه یا مسجد محله ام .

هیچ کدوم اینها نیستم اتفاقا با این بچه شهید ها هم خیلی مشکل دارم

از این اردوهای منطقه های جنگی هم بدم میاد

خیلی هم با افکار اونهایی که رفتن وجنگیدن  و حالا فکر میکنن که باید خدایی کنن، مشکل دارم

ولی:

دیدن درد و رنج انسان ها ی بی پناه اذیتم میکنه ،نمیدونم تا بحال کسی که در اثر انفجارات جنگی موج گرفته شده دیدین؟!

دیدین چطوری در اثر کوچکترین فشار روحی ای عصبانی میشن؟

دیدین که نمی تونه خودش رو کنترل کنه و بعدا که حالش خوب میشه چطور ناراحت و شرمنده میشه؟

خیلی سخته طرف جانبازی باشه که پای اون رو قطع کرده باشن ، و بره پای مصنوعی بگیره و اذیتش بکنن اون هم عصبی بشه شروع کنه از بالا تا پایین  نظام اینها رو به باد فحش بکشه (میفهمی چی میگم؟!) بعد تازه تهدیدشم بکنن که چنین می کنیمت به .....توهین می کنی!!

یادمه آقای دکتر اکبر عالمی،در برنامه ی سینما 4 (اگه اشتباه نکنم)قبل از دیدن یه فیلم جنگی ،خاطره ای از زمان جوانی خودشون که در یک کشور اروپایی بودن تعریف می کرد .

ایشون می گفت :"من دیدم عده ای از مردم، به پیر مردی که از نظر جسمی  ناتوان بود خیلی احترام می ذاشتن،جویا شدم که این پیر مرد کیه؟

گفتند: این آدم از بازمانده ها ی جنگ جهانیه و این ناتوانی و مصدومیت از زمان جنگ همراهش مونده ،مردم طوری با این آدم برخورد می کردند انگار قهرمان المپیکشونه که چند دوره مدال آورده."

اما در جامعه ی ما ، وقتی یه عده می شن گروه حاکمه و شروع میکنن به تازیدن و اتفاقا افکارشون هم به بچه های دوره جنگ شبیه همه یا تبلیغ اون افکار رو میکنن؛ ما همه رو از دم یه تیغ رد می کنیم، که ای بابا اینا همشون مثل همن!!تا کی دروغ و ریا!!

قهرمان کشور من اون جانبازیه که در فقر ونداری داره زندگی می کنه ،و حتی پول داروها ی خودش رو نداره بده .

چه بسا دوست نداره کسی کمکش کنه ،آخه خیلیهاشون از ترحم بیزارن.

قهرمان کشور من همسر اون جانبازیه که، توی دنیایی که در اون جوانها بخاطر بچه بازی از هم جدا میشن ،سالیان ساله که به پای همسرش نشسته و افتخار می کنه به این کارش.

حرف آخر اینکه :

من از جنگ ، دعوا و خشونت بیزام وحرفهای من هم، اصلا تایید این مقوله نبود

حرفهای من، تایید رفتار های زشت گروه خاصی نبود

حرفهای من ،درد ها ی آدم های بی ادعایی بود که دیدم و تا امروز با کمتر کسی راجع بهش صحبت کردم، حتی خود اونها.

اونها قهرمان های سرزمین من هستند.نه اونهایی که به پست و مقامی رسیدن و دارن می تازن.

این رو ببینید:

عروسی خوبان

 


[ افکار و یافته ها ]
+
آزمون ؟

 قانون نظام مهندسی و کنترل ساختمان

مبحث دوم:نظامات اداری

مبحث سوم:حفاظت ساختمان ها در حریق

مبحث سیزدهم:طرح و اجرای تاسیسات برقی

مبحث پانزدهم: آسانسور ها و پله های برقی

نکات برتر در مباحث نظام مهندسی تاسیسات برقی

همه ی اینها برای آزمون ورود به حرفه مهندسان باید خونده بشه .

خب مشکل چیه؟

این کتاب ها، آیین نامه ها یی که باید در طراحی تاسیسات برقی هنگام طراحی یه واحد مسکونی باید در نظر گرفته بشه رو آموزش میدن؛مثلا!!

این کتاب ها برای هر رشته ی تحصیلی مختص به خودش هست مثلا برای برقی ها ،مکانیکی ها و هر رشته ای جدا و البته در بعضی موارد اشتراکاتی هم دارند.

خــــــــــــــــب؟!

در داخل این کتاب ها استاندارد هایی که در طول سالیان زیاد بهش رسیدن و بعنوان استاندارد مناسب روش توافق کردن ، به متخصصین اون رشته آموزش داده میشه.

ما فقط یاد می گیریم چطور از جداول و نمودارها ی این کتاب ها استفاده کنیم ،ما هرگز نمی فهمیم (هیچ تمایلی هم نداریم که بفهمیم) چه خون دل هایی خورده شده تا این استاندارد ها به دست ما رسیده.

خب منظور!

ما باید آزمون بدیم ،دوره بگذرونیم تا صلاحیت نظارت پیدا کنیم بعدا بدون توجه و رعایت استانداردهایی که یاد گرفتیم ،کارهای نظارتی انجان بدیم،آیا ما عاقلیم؟!!

یاد جمله ای معروف در مورد خودمون افتادم که میگه :

"ایرانی ها در زمینه های فنی به راحتی معلوماتی سطحی کسب می کنند و خود را متقاعد می کنند که به معلوماتی عمیق دست یافته اند!!"


[ !؟ ها ]
+
غدیریه

امروز عید غدیر بود و طبق معمول عده ای از دوستان و فامیل به منزل ما اومدند

هیچ موقع یادم نمیآد که به سید بودنم ،افتخار کرده باشم

حتی   گاهی به این فکر میکردم که من چه کاری کردم که باید سید باشم  و دیگری از این ویژگی محروم باشه.

چرا باید اینطور فکر کنم که من که سیدم از دیگری بهتر یا برتر باشم،مگه قرآن نگفته :

إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ پس این چه ربطی به یه نژاد خاص داره

نه این ربطی نداشت و نداره،مگه در قرآن گفته نشده :

"فَإِذَا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلَا أَنسَابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَلَا يَتَسَاءَلُونَ"

هنگامى که در «صور» دميده شود، هيچ يک از پيوندهاى خويشاوندى ميان آنها در آن روز نخواهد بود؛ و از يکديگر تقاضاى کمک نمى‏کنند (چون کارى از کسى ساخته نيست)!

وقتی در قیامت نسبت ها رنگ خودشون رو از دست میدن وقتی در اون روز :

يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ در آن روز که انسان از برادر خود مى‏گريزد، نسبت ها چه کمکی میتونه به انسان بکنه

وقتی  در قیامت با اون عظمت  و شکوه ،نسبت آدم ها اهمیتی نداره در  این دنیای فانی که جز بازی و بازیچه نیست چه اهمیتی می تونه داشته باشه!!

من عید غدیر رو دوست دارم نه بخاطر اینکه فخر فروشی کنم که سیدم و ....

عید غدیر رو دوست دارم برای اینکه خونه ی ما مهمون میاد همین.

این عید  بهونه ایه که  با آدم هایی که در طول سال حتی یک بار هم دیدار نداریم ،دیدار تازه ای داشته باشیم

من از بهونه ها ی کوچولو که حال آدم رو خوب میکنند خوشم میاد

خیلی ها که دوستشون داشتم رو دیدم .دلم برای خیلی ها تنگ شده بود

کاری ندارم که در همین دیدن ها هم خیلی حرفهای بی ربط سیاسی زده می شه، غیبت خیلی آدمها میشه و...اما

با همه ی اینها عید غدیر رو دوست دارم ،چون بهونه ای میشه برای تجدید دیدار با دوستان.

من از بهونه های کوچولو خوشم میاد.


[ افکار و یافته ها ]
+
خواننده کوچولو
چقدر این کوچولو جیگره چقدر قشنگ می خونه

 ای کاش خود ایرج این کلیپ رو ببینه







type="application/x-shockwave-flash"
id="player"
name="player"
src="http://20ist.com/wp-content/themes/20ist/player/player.swf"
width="100%"
height="100%"
wmode="transparent"
allowscriptaccess="always"
allowfullscreen="true"
flashvars="file=http://20ist.com/wp-content/uploads/2011/10/Omid_Hajhashemi_20ist.com_.mp4&image=http://20ist.com/wp-content/uploads/2011/10/Omid-Hajhashemi.jpg"
/>

[ فیلم ]
+
اعتراف مردانه 2

خب باید بدون تعارف در مورد این قسمت بگم اگه دو تا دوست (مرد)بعد از x   سال همدیگه رو ببینن این سوال ها رو بدون تردید از هم می پرسند:

ازدواج کردی؟

کار می کنی ؟و چقدر درآمد داری؟

اگه هر دوی اونها پاسخشون به این سوالات مثبت بود بحثشون ادامه پیدا می کنه و گرنه ٬حرف از در و دیوار و آب وهوا  و یه کم سیاست و جامعه میزنن و در نهایت خدا حافظی.

هر چقدر هم  بگن ما در بند این حرفها نیستیم ،اینها مسائلی اند که هر مردی بهش توجه داره :

ازدواج و کار.

چقدر مردها خوبن.

اهدافشون مشخص و معینه.

بعد همه چیزشون حول همین دو تا دور میزنه.

خانــــــــــــــــــــــــــــم ها چی؟


[ طنز ]
+
میثم

تموم شدن ساعت بیولوژیک ِ خوابم بود یا فشار مثانه برای تخلیه ی ادرار یا اینکه خوابی که امروز صبح دیدم نمی دونم کدومش باعث شد زودتر از روز های دیگه از خواب بلند بشم

هوای سرد این روزها ،اونقدر سریع آدم رو تحت تاثیر قرار میده که فقط کافیه از رختخواب بلند شی بری یه دور بزنی و بیای ،دیگه عمرا به این راحتی ها خوابت ببره.

سردم شده بود و راهی جرنشستن کنار شوفاژی که به زحمت یه اتاق بزرگ رو گرم می کرد نداشتم شاید با چسبیدن به شوفاژ یه کم گرمم بشه.نور هالوژن ِاوپن ِآشپزخونه تا شعاع یکی دو متری خودش رو روشن کرده بود نگاهم به سرامیک های روی زمین بود دو تا مورچه با فاصله ی ده سانتی متر پشت سر هم، راه می رفتن بعد اینهمه سال باید اینجوری یاد میثم می افتادم.

یادمه وقتی دانشگاه قبول شدم چه افکار ی داشتم :میخواستم درس بخونم ،تحقیق کنم ،تلاش کنم (جوانی بود و انگیزه و امید)تا خدا رو بهتر بشناسم و دانشگاه فضائی بود که من رو در این اهدافم کمک می کرد.(چه افکاری!)

همیشه تا الان، انتخابهای اولم رو قبول شدم ،چه توی کنکور سراسری چه توی کنکور ارشد.یادمه بعد از ظهر بود که میثم زنگ زد خونمون و گفت قبول شدی (اون موقع که همه اینترنت نداشتن خدا بیامرزه دایال آپ رو)همون جایی که فکرش رو می کردی،انتخاب اولت(حالا شما فکر نکنی یه موقع من شریف قبول شده بودم ،نه بابا جان یه دانشگاه شهرستان توی شهر خودم)من دانشگاه قبول شده بودم و میثم شده بود پشت کنکوری.

خیلی از کتابهام رو تا جایی که یادمه بهش دادم تا اونم بتونه درس بخونه بهش گفتم راهشه اینه میثم ،من می رم جای تو رو توی دانشگاه می گیرم یه صندلی برات کنار می ذارم، سال دیگه خودت میای پیشم.میثم اون سالی که پشت کنکور بود رفت شهری که باباش در اونجا دنیا اومده بود توی خونه ی پدر بزرگش ،توی همون اتاقی که باباش درس می خوند ،نشست و درس خوند و کنکور داد و همین طور شد.

سال دیگه میثم شبانه قبول شد ولی بالاخره اومد پیش خودم(بعد ها هم همش می نالید که اینجا کجا بود من اومدم تو منو بد بخت کردی ). بعد از اومدن میثم با وجود اینکه من با کسی از همورودی های خودم صمیمی نبودم ولی زیاد هم با میثم نبودم فقط موقع امتحان ها می اومد پیشم تا جزوه ای چیزی اگه به دردش می خوره ازم بگیره .

توی سالهای دانشجویی هم چند بار با هم درس بر داشتیم ،یادش بخیر چه شبهایی داشتیم توی درس خوندن میثم بچه ی به ظاهر شادی بود ولی مشکل زیاد داشت شاید هیچ کس هم نمیدونست زیر ظاهر شاد میثم چی نهفته است.  

نمیدونم چی شد ، من زیاد در جریان روابطش نبودم ، کی عاشق شد فقط یادمه بعدا که ازش پرسیدم گفت توی یه کنسرتی که توی دانشگاه بوده یه دختری رو از دانشجوهای حقوق می بینه و این میشه شروع رابطه اش.

دیگه سالهای آخر توی دانشگاه بودنم بود من درسم تموم شده ولی میثم هنوز بود اون موقع از طرف مدیر گروه رشتمون بهم پیشنهاد داده شد که بیام بعنوان کارشناس آزمایشگاه توی دانشگاه کار کنم ،خب منم پذیرفتم. ارشد قبول نشده بودم و از خدا می خواستم یه مدت سرم گرم باشه.

میثم هم رسیده بود به درسهای آخرش یادمه اون ترم درس های زیادی داشت با یه استادی آمار احتمال داشت که بسیار با انضباط و مقرارتی بود و سخت گیر .اصلا ملاحظه ی این رو نمی کرد که تو شرایطت چیه که افتادی درست رو .شاید راضی میشد امتحانت رو عقب بندازه و این مهم ترین نکته ی مثبت استاده بود ولی دریغ از،بیش از نیم نمره برای پاس کردن .نمیتونستی انتظاری  ازش داشته باشی. فکر کنم میثم درسش رو  6 ،7 یا شایدم 8  شده بود .اومد پیشم و گفت می تونی بری پیش فلانی و بهش بگی من رو پاس کنه – گفتم میثم جان نمره ات خیلی کمه این آدم هم اصلا کمک بکن نیست مطمئن باش پاست نمی کنه (اون روزها من خودمم سطح فکری اون استاد رو داشتم ،اون استاد به خود من پایان نامه ی دوره ی لیسانسم رو داده بود 14 که هنوز هم که هنوزه مامانم یادش می افته میگه خدا خیرش نده  منم همش میگم مامان اون بنده ی خدا تقصیری نداشت سیستم غلط بود و من هم نمی دونستم انتظار استاد راهنما ازم چیه و اون هم دقیقا مشخص نکرده بود که چی می خواست، همه چیز روی دوش خودم بود از تعیین موضوع و تعریف مساله ،ولی یادمه روز دفاع کردن که رفتم اتاقش حدود سه ساعت طول کشید جلسه دفاعم ،برای کارشناسی ارشد اینقدر نمیشه زمان که برای کارشناسی اینقدر من رو سوال پیچ  کرد. خلاصه استاده یه همچین آدمی بود ومن با همه خوش بینی ای که دارم اصلا امیدی بهش نداشتم)

میثم ناراحت شد  گفت تو الان همکارش شدی بگو شاید قبول کنه .اون موقع من چون تازه مشغول کار شده بودم توی دانشگاه نمی خواستم اینطوردرخواست هایی بکنم از استادی که چند وقت پیش توی اتاقش جلسه دفاعم سه ساعت طول کشیده بود و کلی هم از نواقص سیستم آموزشی و انتظاراتی که دانشجوها دارن با هم صحبت کرده بودیم .استاده می گفت: "دانشجو میاد از من انتظار داره همین طور بهش نمره بدم ".این توی ذهنم بود که به میثم گفتم میثم این آدم نمره بده نیست

شاید میثم از این ناراحت شد که چرا تلاشم رو نکردم حداقل  می تونستم جلوی میثم برم پیشش و بهش بگم ؛اما خیلی سخت بود و تازه اون موقع خودمم این سیستم رو قبول نداشتم الانم که دارم خودم تدریس میکنم سعی می کنم به دانشجو سخت نگیرم اما بین دانشجویی که درس خونده و 9 شده و بین اونی که 7 شده از نظر من یه فرقی وجود داره.

میثم رفت که رفت این آخرین خواسته ی میثم از من بود دیگه میثم رو ندیدم تا امروز صبح توی خواب

بعدا از اون روز از دوستاش شنیدم رفته تهران کار میکنه

دور آ دور هم میشنیدم که خونوادش با ازدواجش موافق نبودن و میثم گویا کَنده از اونها و رفته تهران

یه بار بهش اس ام اس زدم و گفتم یادش بخیر میثم چه شبهایی داشتیم

با لحنی سرد جواب داد که "آره ،ولی همه ی اینها خاطره میشه فقط برای آدم"

شنیدم باباش سکته کرده زنگ زدم بهش ولی جواب نداد بعدا یکی گفت شماره اش رو عوض کرده دیگه منم بی خیالش شدم

الانم که داشتم این سطرها رو می نوشتم خیلی چیزها رو حوصله ام نیومد بنویسم

میثم دوست داشت که همیشه تاییدش کنی

اگه با مامانش دعواش میشد و من میامدم از مامانش دفاع کنم رک بهم میگفت :"من فقط می خوام تو حرفم رو بشنوی"

یا توی دانشگاه می گفتم میثم من می خوام برم خونه میای بریم

"یه دفعه داغ می کرد و یه حرف بی ربطی میزد"

میثم دوستایی می خواست از این جنس که شاد باشن و بخندن وسیگار بکشن که البته من از این جنس نبودم.

صبح که از خواب پا شدم گفتم :

برم مطب باباش خودم رو معرفی کنم و سراع میثم رو بگیرم

بعد گفتم نه، زنگ می زنم شماره اش رو یه جوری پیدا می کنم به خودش اس ام اس میدم

بعد گفتم نه، می رم در خونه شون مامانش رو ببینم و باهاش صحبت کنم(مامانش به ظاهر، زن خوب و مهربونی بود)

الان می گم نمیدونم اصلا تا شب زنده باشم یا نه از 8 صبح تا 7 شب یه کلاسی دارم که خیلی مهمه برام و فرصت کار دیگه هم نمی مونه شاید اصلا بی خیال بشم

نمی دونم این کنجکاوی بود یا چی که بعد این همه مدت خواب میثم رو دیدم خواب دیدم :

حالش خوب نیست ،هر کاری هم می کردم چته نمی گفت ، کچل کرده بود (میدونم سربازی معاف شده)و اومده بود خونمون اما زیاد مثل قبل نبود سر سنگین بود.

پ.ن:چرا این داستان مثل داستان های مجله های خونوادگی شدش!!


[ !؟ ها ]
+
اعتراف مردانه 1

یکی از مشکلاتی که ما مردها در روابطمون داریم و به نظرم کم هم ازش متضرر نشدیم نوعی ترس درونی در ارتباط با رفتار ما با دیگران، خصوصا جنس مخالفمونه.

شاید شما که این متن رو می خونی و تجربه یا خاطره ی خوبی از مردها نداشته

 باشی بگی ای بابا اینم از اون حرفها ست مردآ و ترس اونم از این ترس ها !!!

اما این یه واقعیته یه واقعیت که هر کسی جرات بیانش رو نداره واقعیت اینه که :

در بسیاری مواقع ما مردها  از  پس زده شدن، می ترسیم

همین  ذهنیت باعث شده و  میشه که در بسیار ی روابط که حتی

به نفع ما هستش وارد نشیم

ترس از پس زده شدن.

شاید پشت پرده ی اون، ترس ِاز عدم محبوبیت هم نهفته باشه و اینکه یه مرد تصور

 کنه دوست داشتنی نیست براش آزار دهنده باشه .

البته این  مسئله ٬ شاید در خانم ها هم وجود داشته باشه و حتی اگه تحقیقاتی در

 این زمینه صورت بگیره در خانم ها شدتش بیشتر هم باشه ٬ من دقیقا نمیدونم

 خواهشا خانم هایی که این مطلب رو می خونن بگن.

من ورژین مردانه این موضوع رو نوشتم

اینکه  از یه نفر یه درخواستی بکنیم و اون رد کنه یا نه

اینکه آیا  طاقت و شهامت شنیدن  برخی حرفها رو داریم یا نه

ترس از اینها ما مردها رو ، بد جوری عقب می اندازه

بقول یه دوست :

 "ما مردها  مصلحت اندیشی و سیاست مدار ی ،در روابطمون بیشتره "

اینکه چی کار باید کرد  و چه طور باید باهاش برخورد کرد

تجربه ی شخصی من می گه  که مثل ترس ها ی دیگه باید باهاش برخورد کرد

راه مقابله با ترس ، روبرو شدن با اون چیزیه که  ازش می ترسیم.

به تجربه به من ثابت شده اگه از یه چیزی می ترسم

و  بودن این ترس هم ٬ از نظر روانی به صلاح من نیست

من  باید با این ترس مبارزه کنم و برطرفش کنم

و بهترین راه  از بین برد ن ترس هم :

مواجه شدن با عامل ترسه.

این تجربه ی شخصی من بود که:

"اون چیزی که من دردناک و آزا ر دهنده تصورش می کردم

واقعا دردناک و  ناراحت کننده نبوده ."


[ افکار و یافته ها ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!